|
گيل گمش |
|
یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٧ لطفا به این یکی صفحه بروید: یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥ وبسایت خبری کاملا نامعتبری است پیک نت، ولی این چیزی که نوشته اند جدا از اغراق احتمالی، مطلب مهمی است که دیگر باید حواسمان به آن باشد. چون فیلتر است اینجا می گذارمش:
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٩ ق.ظ توسط علی پایان عمر صدام حسین، با آغاز خیلی حوادث همراه شده است. نه فقط در کشورهای مسلمان و عرب زبان، بلکه در کشورهای اروپائی و امریکائی. این حوادث چنان زنجیره ایست و چنان متاثر از هم و یا در دنباله هم که دشوار بتوان تصور کرد هدایت شده نیست! در جهان اسلام که اکثریت با سنی هاست و شیعه ها در اقلیت اند، صدام شده است قهرمان و باعث و بانی اعدامش هم ایرانی ها و یا "فارس های شیعه" تا اینجا، مسئله اعدام صدام حسین و نتایج آن منطقه ای بود، اما از چند روز پیش شبکه های خبری مهم تصویری و صوتی و حتی روزنامه های مهم اروپا و امریکا و حتی کانادا نیز مرزبندی های سنی و شیعه را آغاز کرده اند. مثلا درباره راه یافتن نماینده ای مسلمان به مجلس فلان کشور فورا اضافه می شود که "مسلمان سنی". حتی در کانادا اعلام حمایت مجامع اسلامی از نخست وزیر راست گرای این کشور با تاکید بر "مجامع اسلام سنی" از تلویزیون پخش شد. بدین ترتیب در اذهان عمومی جهان طرح جدا سازی دو گروه اسلامی و تفکیک آنها از یکدیگر به اجرا گذاشته شده و از شبکه های تلویزیونی نیز اعلام می شود. هدف آنست که شیعه ها، شاخه خطر آفرین اسلام معروفی شوند و ایران بعنوان کانون این خطر. جمعه ۱٧ آذر ،۱۳۸٥ هاها! ۲۴ سالم هم پر شد. یعنی به طور دقیق ۳ ساعت دیگه.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٧ ق.ظ توسط علی یعنی همون روزی که جیم موریسون به دنیا اومده، و جان لنون مرده... جالبه، به لیست مرگ و تولدای این روز که نگاه کنی، می بینی اوایل لیست پر از اسم پادشاها و قدیساست. وسطا جای نویسنده ها و دانشمندا و از این چیزا. ولی آخرای لیست پر اسم خواننده ها و بازیگراست (به بداهت این ربطی به این تاریخ خاص نداره. ضمنا لیست هم بر حسب سال سورت شده). حالا تو خود حدیث مفصل را بخوان! جمعه ۱٧ آذر ،۱۳۸٥ آدم ها دو دسته هستند.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٦ ق.ظ توسط علی اونایی که عکس اورکات با عینک آفتابی می ذارن و مابقی! یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥ یک زمانی، یک سال و نیم قبل شاید، در همین وبلاگ در مورد بالا آمدن احمدی نژاد نوشتم که: «بدبخت ها، ترسو ها و رذل ها چيزی از شرف نمی فهمند. شرف بيگانه ترين لغت برايشان است.». مقادیر معتنابهی فحش و چند پرس نصیحت از دوستان شنیدم که این چه طرز حرف زدن است. حالا شرافت آقایان را هر هفته بیشتر سیر کنید.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٤ ب.ظ توسط علی بعضی کارها حماقت نیست، رذالت است. پ.ن.:برای علی و محمد و بقیه. جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥ آقایون و خانوما، لاتاری یادتون نره! ما رو هم دعا کنین!
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤۸ ب.ظ توسط علی سر این لاتاری به نتیجه جالبی برخوردم. دنبال گرفتن عکس بودم واسه این لاتاری (حالا اینکه چرا خودم نمو گرفتم بماند!)، بعدش دو تا چیز جالب بود. اولا تمام عکاسی ها وقتی می فهمیدن که فایلشو می خوایم نه خود عکس رو، هنگ می کردن و نمی تونستن بگن چقدر می شه و آخرش هم می گفتن ما نمی تونیم!!!! ثانیا همین که جلوی دوربین می شینی، تقی دکمه رو می زنن. مقایسه کنین با ایران که عکاسه یک ساعت سرتو چپ و راست می کنه و نور رو بالا پایین تا یه عکس خوب بگیره. و جدا هم اینجا عکس مزخرفی می گیرن. صورت سایه داره، گردنت کجه و یارو نگفته، و... و اینی که می گم واسه گرونترین و با پدر مادر ترین جاهاست. چهار قطعه ۱۷ دلار ناقابل! پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥ امروز به طور شفاهی قطعی شد. کار جدیدمو می گم. دارم لااقل ۶ ماهی می رم یه شرکتی تو سن دیگو کار کنم خیر سرم. یه دو ماهی لعنتی ها سر مصاحبه و این چیزا سر دووندنم! خلاصه! گفتم خبر داده باشم. احتمال یه ماه دیگه کار رو شروع می کنم. همونطور هم که گفتم حد اقل ۶ ماهی اونجام.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳٢ ق.ظ توسط علی یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥ راستش پشیمان نیستم از شریف رفتنم. می دانم چاره دیگری نبود. ولی دلم می خواست شرایط طوری نبود که مجبور باشم شریفی باشم.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱۱ ب.ظ توسط علی وقتی می فهمم این حرف از ته دلم است که می بینم در این دو سال و خرده ای که اینجا هستم، تنها گردهمایی فارغ التحصیلان سمپاد را رفته ام، ولی حد اقل ۵ بار گردهمایی شریفی ها را دودر کرده ام (به عبارتی هیچ وقت نرفتم!) سهشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥ ق ه ن ن ن ی
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳٠ ب.ظ توسط علی قلعه سنگین تنهایی قلعه سنگین تنهایی قلعه سنگین تنهایی قلعه سنگین تنهایی قلعه سنگین تنهایی قلعه سنگین تنهایی قلعه سنگین تنهایی قلعه سنگین تنهایی قلعه سنگین تنهایی قلعه سنگین تنهایی قلعه سنگین تنهایی این هم اولین برجش! سهشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥ نه، این برف را سر باز ایستادن نیست... (ا. بامداد)
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٤ ب.ظ توسط علی و این مرداب سر خشک شدن ندارد و این گنداب دایما بالاتر و بالاتر می آید تا پره های بینی ات و بعد دیگر هیچ کوچه ای، و چتری، و گره ای، و انتظار بارانی، و خستگی راه بازگشت همه گم شده است لابلای برگ های خشکیده و دوباره نم گرفته که دیگر خش خش نمی کنند زیر پایت تا بخواهی به نوبت پایت را رویشان بگذاری، راست، چپ، راست، چپ... و با هر قدم یک مصراع، با هر نفس یک بیت، کوچه و چتر و کاپشن گره خورده به دورت و «من متخصص این کارم»که در یاد من نقش می بندد فرو می روم، چرا که نه؟ دلم می خواهد روی لبه راه بروم، لبه زندگی و مرگ. مثل زندگی کردن زیر آتش جنگ، جنگیدنی بی دلیل،برای پیدا کردن دلیل، و چنگ زدن به آن، وقتی نباشی، دلم می خواهد آنقدر بی دلیل بجنگم تا نباشم [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
پرشينبلاگ
|
